قصه ي غصه ي زندگي باشايد هم غصه ي قصه ي زندگي توان مقدمه چيني را از بنده سلب نموده!!به بزرگواري خودتون ببخشيد!و فقط بشنويد با نه بخوانيد يكي از همين دغائغ رو!!!(جمع دغدغه،به قول دبير ادبيات اين هم از كشفيات پروفسور اخراجي است)
مادرش مي گفت:" فاطمه هميشه مي گه:"مامان من كه نمي تونم ازدواج كنم،برام يه جشن بگير من دلم مي خواد لباس عروس بپوشم"منم مي خوام يه جشن تولد براش بگيرم كه بچم آرزو به دل از دنيا نره...
من هم فقط مي تونستم بشنوم و سعي كنم احساس مادري كه همه دكترا جوابش كردن و گفتن به زودي پاره ي تنش رو از دست مي ده يا احساس اون دختري كه تو اوج جووني و با هزار تا آرزوي رنگارنگ مي دونه كه خيلي زود بايد از اين دنيا بره رو درك كنم و با خودم به اين نتيجه برسم كه هيچ وقت نمي تونم...
چند وقت بعد هم پيغام دعوت به اين جشن تولد بهم رسيد و همش با خودم كلنجارمي رفتم كه برم يا نرم؟
آخرش هم رو حساب آشنايي و همسايگي ديشب با مادر و پدرم رفتم و با اينكه مي دونستم تولد با شكوهيه ولی نتونستم تفاوتش رو با پارتي هاي قاطي دختر و پسر ها و صداي خواننده رو با رپرها تشخيص بدم و محكم رو ي صندليم نشستم و چادرمو چسبيدم كه نكنه تو اون شلوغي من هم...وتو دلم به خوم كلي بد و بيراه گفتم كه چرا اومدم؟!!و يه نگاهي به مامان انداختم كه ديدم اون هم حسي بهتر ازمن نداره!مادر فاطمه خانم هم با نگراني از اينكه نكنه دخترش با اون همه رقص حالش بد بشه گفت نصف اين پسرا مهموناي من نيستن! واز همه جالب تر دختر حاج و.ا رو ديدم كه...
همش هم از خداپرسيدم:تو جهنم ديگه جايي براي من مي مونه؟!
آخرش هم ديدم اوضاع زيادي خيطه و اومدم خونه!امروز صبح هم فهميدم اماكن جمعشون كرده!
و تا همين الان كه دارم اين نوشته رو مي نويسم خودم همش رو سرزنش مي كنم كه چرا رفتم و براي توجيه خودم هم مي گم:"من كه نمي دونستم اينجوريه!،تنها هم كه نبودم،مامان و بابا هم بودن،قبل از اتمام مراسم هم اومدم خونه!تازه...گفته بودن خانم ها و آقايون قاطي نيستن!"البته درست گفتن ها خب اول فقط اركست و خانم ها با هم بودن كم كم پسرها ي جوون هم اومدن!فقط موندن آقايون بالاي 40 سال كه اكثرا اگر از ترس آبروشون نبود اون هام بدشون نميومد بيان قاطي شن!(بلا نسبت باباي خودم و كساني كه از اين قائده مستثنا هستند)
مادر فاطمه خانم هم براي توجيه خودش يا شايد هم بقيه گفت:"من فقط مي خواستم فاطمه شاد باشه،ديگه هيچي مهم نيست!"اينجا بود كه صداي خانم احمدي نژاد توي گوش ذهنم پيچيد:" الم يعلم بان الله يري؛ آيا انسان نميداند كه خداوند (همه اعمالش را) ميبيند؟!"
پ.ن:هميشه فكر مي كردم اگر روزي بهم بگن تا چند روز ديگه بايد با دنياي فاني وداع كني يا به قول سوتي مدير گرامي به دنياي فاني(همون باقي خودمون ) بري(خداي ناكرده!!!) سعي مي كنم گناه نكنم،يا حداقل كمتر از قبل!و هميشه برام جاي سوال بوده كه چطور بعضي ها با وجود اينكه مي دونن مريضيشون تا چند روز ديگه اونها رو از پا در مياره ،دل رو زدن به بي خيالي و به قول خودشون مي خوان تو اين دو روز مونده از عمرشون نهايت استفاده رو از عشق و حال و انرژي جووني ببرن(البته به ادبيات خودشون ) كه يهو خداي نكرده اون دنيا متاسف نشن از اينكه گناهشون از بقيه كمتره و از اين دنيا استفاده ي كامل نكردن و سرشون بي كلاه مونده!!!خيلي دلم مي خواد يك بار با يكيشون راجع به اين موضوع حرف بزنم كه آخه چرا؟!به چه قيمتي؟!!
رئيس جمهورمحترم،دكتر احمدي نژاد
با اين كه گفتگوهاي چندين ساعته ي من با مخالفانت-همان هايي كه سي دي ساختگي 90 سياسي را سندي براي عدم شايستگي تو مي دانستند-تا ثيري در تغيير راي آن ها نداشت،با اين كه خيلي افسوس خوردم كه نتوانستم با يك راي در انتخابت شريك باشم،با اينكه اين روز ها اتفاقات زيادي آشفته ام مي كرد؛
خوشحالم كه باز هم مي توانم پيروزي صداقت بر دروغ و نيرنگ را جشن بگيرم.
خوشحالم كه هنوز مي توانم به شعور ملتم افتخار كنم و ايراني بودنم را اين بار با صدايي بلند تر فرياد بزنم.
خوشحالم كه باز هم دعاي:" اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته والمستشهدین بین یدیه "با صداي تو در دنيا طنين انداز خواهد شد.
به راستي :خادمی ملت مبارکت باد.